سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

نوروز 91

امسال عید هم مثل سال پیش خونه مامان جون بودیم البته امسال بابایی هم امد پیشمون و مامان با زندایی ریحانه رفت امامزاده و کلی براتون دعا کرد و از خدا خواست که خدای مهربونم سال خوبی را برای همه و ما قرار بده و فرزندای قشنگم را تندرست باهوش و صالح گردان ومامان و باباشون راهم سالم گردان تا بتونن از هدیه های قشنگت خوب نگهداری کنن وهمچنین خونوادهای مامان وبابا سال خوبی داشته باشند خدای مهربونم تویه سال ٩٠ هرکسی کمکی به من کرد (خصوصا مامان جون و دایی حمید )و قدمی را برام بردارشت  خودت در سال جدید٩١ هزاران قدم براش بردار خدایا من توان جبران زحمات دیگران را ندارم جز زبان دعا به درگاهت در حقشان
13 فروردين 1391

سفر به تهران

 در ٢٧ اسفند٩٠  عسلهای مامان با خاله و عمو داوود و مامان جون و مهسان و پرنیان به تهران رفتیم خونه خاله جان البته جمکران هم رفتیم سفر کوچیکی بود ولی خوش گذشت
13 فروردين 1391

کارهای شیرین عسلهای من در یکسالگی

فاطمه جون حرفها  و کلماتی که در یکسالگی میگفتی بابا مامان دایی دادا ایی یعنی علی دودو نانا من نه فاطمه و علی هردوتون وقتی چیزیا میخواستید میگفتید من من یعنی به منم بده علی مامان بیشتر بابا بابا خیلی میگی ولی مامان و دادا و دد را هم میگی  علی و فاطمه جون یکسال و یک ماهتونه ولی خیلی با احساس و مهربونید و کلی مامان و بابا را بوس میکنید انشاالله این احساسات قشنگتون هر روز پررنگتر بشه یکبار که زهرا و پرنیان دعواشون شده بود و پرنیان گریه میکرد فاطمه دستشا دور گردن پرنیان مینداخت و بوسش میکرد و تا زمانی که پرنیان اروم نشد همچنان بهش چسبیده بودبعد زهرا گریه افتاد و رفت سراغ زهرا. فاطمه هر وقت کسی زنگ خونه را میزنه میدوی طرف در و ...
9 فروردين 1391

تولد یک سالگی عسلهای مامان به قمری

به شکرانه این سعادت بزرگ اولین سال تولدتونا به قمری گرفتیم شب تولد حضرت محمد (ص)و امام جعفر صادق(ع) مامان جون و خاله منصوره و مهسان و پرنیان و دایی حمید و زندایی و دوقلوها هم امدن من و بابایی روز قبلش از صبح تا شب بیرون بودیم و لوازم تولدتونا میخریدیم براتون بابایی کیک پروانه یی سفارش دادن خیلی کی تولدتون قشنگ بود خلاضه با کوچیک و بزرگ 50 نفر دعوتی داشتیم و شام هم سالاد ماکارونی /الویه /خوارک بندری/فلافل بود شماها خیلی خوب بودید هرجند حاظر نبودید پشت میز بشینید ولی بازی میکردید و خوشحال بودید خدایا شکرت بچههام یکساله شدن و من و بابا خیلی خوشحال هستیم که لحظه لحظه بزرگ شدنتونا دیدیم و حس کردیم با مریض...
9 فروردين 1391

رفلکس علی جون

علی مامان از یک ماهگی رفلکسش شروع شد و مرتب بالا میاورد وبرای همین از لحاظ وزنی ازفاطمه جون عقب افتاد تا اینکه یک دکتر فوق تخصص کودک بردیمش و اون گفت باید شیر خشکشا عوض کنید و ببلاک ar  داد و بازم اونم بالا میاورد یکم خلاصه یک لباس تمیز تن من و مامان جون نبود  وروزی چندبار لباساتا عوض میکردیم البته با لباسهای خودمون  چون من اکثرا خونه مامان جون بودم و اونجا کم بود شیر خشکت بابایی هربار کلی میخرید و همراهمون میفرستاد تا اینکه یک روز که مامان جون رفته بودن مکه و شماها 4ماه داشتید و هفته اول خاله با مهسان و پرنیان امدن پیشمون و هفته بعدما  پیش خاله و دایی و زندایی رفتیم هفته یی اخرش شیر خشک علی تموم شد و هرجا میرفتیم حتی به ...
3 اسفند 1390

مریض شدنتون در یکسال

مریضیهایی که تو این یکسال کشیدید و خیلی سخت بود اخه شما دوتا بودید و وقتی مریض میشدید خیلی سخت میشد مخصوصا موقع دوا دادنتون ولی خدارو شکر به خوبی تموم شد هرجند هنوز فاطمه جونم سرفه میکنه ولی انشا.. خوب میشه سرماخوردگی که مماختون اویزون بود و کارم شده بود دستمال بدست مامور پاک کردن /اسهال و استفراغ که خیلی وحشتناک بود ایکاش هیچ بچه یی نگیره خیلی اذیت شدید و کلی وزن کم کردید ابله مرغون که همراه با خودم شدید و کنترلتون از دستم رفته بود  باز سرما خوردگی و سرفه های زیاد که از فاطمه هنوز ادامه داره خدارو شکر مامان جون به کمکم میرسید باید بزرگ شدید از مامان جون خیلی تشکر کنید خیلی زحمتتونا کشیدن خدایا سلامتی را به ما اعطا فرما و ما وخص...
3 اسفند 1390

راه افتادن فاطمه

فاطمه جون در ١٠ ماهگی ایستادی ودر در ١١ ماهگی راه افتادی ولی علی مامان در ١١ ماهگی ایستاد وهنوز راه نمیریو وفتی شیشه شیرشت را میخوای دست بگیری و بری رو تشکت لالا کنی و میل کنی با زانو راه میری و شلوارت زانوش پاره شده الهی فدات بشم ایکاش زودی راه بیافتی تامامان  و بابایی خوشحال بشن  
3 اسفند 1390

راه افتادن علی

علی مامان دیشب ٢ اسفند ماه ٤ قدم راه رفتی فدات بشم و فاطمه برای اولین بار کفش پوشیده تا خونه مامان بزرگ خودش رفت فقط نازت بشم مامانی که همش به کفشات نگاه میکردی بجای اینکه به جلو نگاه کنی و ما کلی ذوق کردیم
3 اسفند 1390